تقدیم میکنم این شعر را به روان زنده یاد : تیمسار سپهبد جهانبانی.
(خودتان درباره اش تحقیق کنید)
جهانبانی عقاب سرکش نیروی هوایی ارتش ایران. 
شعر عقاب : پرویز ناتل خانلری.
گشت غمناك دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ايام شباب
.
ديد كش دور به انجام رسيد
آفتابش به لب بام رسيد
.
بايد از هستي دل بر گيرد
ره سوي كشور ديگر گيرد
.
خواست تا چاره ي نا چار كند
دارويي جويد و در كار كند
.
صبحگاهي ز پي چاره ي كار
گشت برباد سبك سير سوار
.
گله كاهنگ چرا داشت به دشت
ناگه ا ز وحشت پر ولوله گشت
.
وان شبان ، بيم زده ، دل نگران
شد پي بره ي نوزاد دوان
.
كبك ، در دامن خار ي آويخت
مار پيچيد و به سوراخ گريخت
.
آهو استاد و نگه كرد و رميد
دشت را خط غباري بكشيد
.
ليك صياد سر ديگر داشت
صيد را فارغ و آزاد گذاشت
.
چاره ي مرگ ، نه كاريست حقير
زنده را فارغ و آزاد گذاشت
.
صيد هر روزه به چنگ آمد زود
مگر آن روز كه صياد نبود
.
آشيان داشت بر آن دامن دشت
زاغكي زشت و بد اندام و پلشت
.
سنگ ها ا زكف طفان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده
.
سا له ها زيسته افزون ز شمار
شكم آكنده ز گند و مردار
.
بر سر شاخ و را ديد عقاب
ز آسمان سوي زمين شد به شتاب
.
گفت كه اي ديده ز ما بس بيداد
با تو امروز مرا كار افتاد
.
مشكلي دارم اگر بگشايي
بكنم آن چه تو مي فرمايي
.
گفت ما بنده ي در گاه توييم
تا كه هستيم هوا خواه تو ييم
.
بنده آماده بود ، فرمان چيست ؟
جان به راه تو سپارم ، جان چيست ؟
.
دل ، چو در خدمت توشاد كنم
ننگم آيد كه ز جان ياد كنم
.
اين همه گفت ولي با دل خويش
گفت و گويي دگر آورد به پيش
.
كاين ستمكار قوي پنجه ، كنون
از نياز است چنين زار و زبون
.
ليك نا گه چو غضبناك شود
زو حساب من و جان پاك شود
.
دوستي را چو نباشد بنياد
حزم را بايد از دست نداد
.
در دل خويش چو اين راي گزيد
پر زد و دور ترك جاي گزيد
.
زار و افسرده چنين گفت عقاب
كه مرا عمر ، حبابي است بر آب
.
راست است اين كه مرا تيز پر است
ليك پرواز زمان تيز تر است
.
من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ايام از من بگذشت
.
گر چه ا زعمر ،دل سيري نيست
مرگ مي آيد و تدبيري نيست
.
من و اين شه پر و اين شوكت و جاه
عمرم از چيست بدين حد كوتاه؟
.
تو بدين قامت و بال ناساز
به چه فن يافته اي عمر دراز ؟
.
پدرم نيز به تو دست نيافت
تا به منزلگه جاويد شتافت
.
ليك هنگام دم باز پسين
چون تو بر شاخ شدي جايگزين
.
از سر حسرت بامن فرمود
كاين همان زاغ پليد است كه بود
.
عمر من نيز به يغما رفته است
يك گل از صد گل تو نشكفته است
.
چيست سرمايه ي اين عمر دراز ؟
رازي اين جاست،تو بگشا اين راز
.
زاغ گفت ار تو در اين تدبيري
عهد كن تا سخنم بپذيري
.
عمرتان گر كه پذيرد كم و كاست
رگري را چه گنه ؟ كاين ز شماست
.
ز آسمان هيچ نياييد فرود
آخر ا زاين همه پرواز چه سود ؟
.
پدر من كه پس ا زسيصد و اند
كان اندرز بد و دانش و پند
.
بارها گفت كه برچرخ اثير
بادها راست فراوان تاثير
.
بادها كز زبر خاك و زند
تن و جان را نر سانند گزند
.
هر چه ا ز خاك ، شوي بالاتر
باد را بيش گزند ست و ضرر
.
تا بدانجا كه بر اوج افلاك
آيت مرگ بود ، پيك هلاك
.
ما از آن ، سال بسي يافته ايم
كز بلندي ،رخ برتافته ايم
.
زاغ را ميل كند دل به نشيب
عمر بسيارش ار گشته نصيب
.
ديگر اين خاصيت مردار است
عمر مردار خوران بسيار است
.
گند و مردار بهين درمان ست
چاره ي رنج تو زان آسان ست
.
خيز و زين بيش ،ره چرخ مپوي
طعمه ي خويش بر افلاك مجوي
.
ناودان ، جايگهي سخت نكوست
به از آن كنج حياط و لب جوست
.
من كه صد نكته ي نيكو دانم
راه هر بر زن و هر كو دانم
.
خانه ، اندر پس باغي دارم
وندر آن گوشه سراغي دارم
.
خوان گسترده الواني هست
خوردني هاي فراواني هست
.
****
.
آن چه ز آن زاغ چنين داد سراغ
گندزاري بود اندر پس باغ
.
بوي بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور
معدن پشه ، مقام زنبور
.
نفرتش گشته بلاي دل و جان
سوزش و كوري دو ديده از آن
.
آن دو همراه رسيدند از راه
زاغ بر سفره ي خود كرد نگاه
.
گفت خواني كه چنين الوان ست
لايق محضر اين مهمان ست
.
مي كنم شكر كه درويش نيم
خجل از ما حضر خويش نيم
.
گفت و بشنود و بخورد از آن گند
تا بياموزد از او مهمان پند
.
****
.
عمر در اوج فلك بر ده به سر
دم زده در نفس باد سحر
.
ابر راديده به زير پر خويش
حيوان راهمه فرمانبر خويش
.
بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلك طاق ظفر
.
سينه ي كبك و تذرو و تيهو
تازه و گرم شده طعمه ي او
.
اينك افتاده بر اين لاشه و گند
بايد از زاغ بياموزد پند
.
بوي گندش دل و جان تافته بود
حال بيماري دق يافته بود
.
دلش از نفرت و بيزاري ، ريش
گيج شد ، بست دمي ديدهٔ خويش
.
يادش آمد كه بر آن اوج سپهر
هست پيروزي و زيبايي و مهر
.
فر و آزادي و فتح و ظفرست
نفس خرم باد سحرست
.
ديده بگشود به هر سو نگريست
ديد گردش اثري زين ها نيست
.
آن چه بود از همه سو خواري بود
وحشت و نفرت و بيزاري بود
.
بال بر هم زد و بر جست از جا
گفت اي يار ببخشاي مرا
.
سال ها باش و بدين عيش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز
.
من نيم در خور اين مهماني
گند و مردار تو را ارزاني
.
گر در اوج فلكم بايد مرد
عمر در گند به سر نتوان برد
.
****
.
شهپر شاه هوا ، اوج گرفت
زاغ را ديده بر او مانده شگفت
.
سوي بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلك ، همسر شد
.
لحظه ای چند بر اين لوح كبود
نقطه ای بود و سپس هيچ نبود
روح شاعر و عقاب های ایران شاد باد.
نادر جهانبانی در ویکی پدیا